من و خاطرات , خدا رحمت کند منصور مداح را  چه بگویم از این  اسیر ذهنی

میر باقر صداقی انجمن وطنم سوئیس دوم فوریه 2020

 

امروز در سایت مجاهدین خبر فوت آقای منصور مداح (ذبیح‌الله مداح‌ ) را دیدم  البته سایت

مجاهدین بیش از حد در ستایش و وصف اونوشته بودند من جای مجاهدین بودم بیش ازاینها

مینوشتم  چون ایشان در سر سپردگی دیوانه وار چیزی در حق مجاهدین کم نگذاشته بود آن

سالها که از نزدیک منصور مداح را دیدم و شناختم تنها چیزی که در وصف او در فکر و ضمیر خود همیشه به زبان میراندم این بود  او یک خل و چل ودیوانه به تمام معناست و یادم هست در مقر35 بچه ها با خنده و تبسم با او  تا میکردند چون منطقی پشت کارهای او نهفته نبود اولین بار که در تعجب و ناباوری منصور را دیدم مربوط میشد به مجموعه نشست های طعمه سال 80 در قرارگاه باقر زاده . آنجا که همه اشرفیان به چوب طعمه و پاسدار بودند بایستی چندین ماه زیر نشستهای انتقادی کمر خم میکردند تا دجال مجاهدین مسعود رجوی  سرمست از این پیروزی استبداد خود را تثبیت میکرد, که همه ما مجاهدین اسیر جیم و مسائل جنسی هستیم و شایسته سرزنش منظورم همانجا که نفراتی همچون پرویز فره..... هفته ها , شب تا صبح زیر تف و ناسزا قبول میکردند که اسیر مسائل جنسی بودند و طعمه و پاسدارو تیرخلاص زن ,ناگفته نماند پرویز فرمانده تیمهای نامنظم مجاهدین بود و مسعود رجوی تنها در عمرش یکبار آنهم به پرویز فرهم....لقب قهرمان عملیاتهای مجاهدین را داده بود .

 گوشه ای از گفته ها و نوشته ها که قبلا در باره فرمانده فتح الله (مهدی افتخاری ) در مجموعه نشستها طعمه  داشتم را در اینجا میاورم

یاد فرمانده فتح الله ( مهدی افتخاری ) بخیر در سال 80 در مجموعه نشستهای طعمه مهدی ابریشمچی  اولین  کسی بود  که به فرمانده فتح الله  توهین کرد و رویش تف کرد و برادر مسعود رجوی در آنجا  افشا کرد که زن فرمانده فتح الله بخاطر این از فتح الله  جدا شده که فرمانده فتح الله  در رابطه زنا شوئی میخواست از پشت با همسرش رابطه داشته باشد قسمتی از واقعه نشستهای طعمه سوژه مهدی افتخاری فرمانده فتح الله

 مسعود رجوی از قبل گارد محافظت  فیزیکی  برای مهدی افتخاری تعیین کرده بود که همان شریف , مهوش (خواهر نسرین), فهیمه , و جابرزاده و ....

 اینها فرمانده فتح الله را محاصر کرده بودند  تا راه حجمه اوباش فراهم شود وصحنه سازی خوب پیش برود  از لحظه شروع انتقاد ساعتهای متمادی فرمانده فتح الله مورد هجوم صدها نفر قرارگرفت و با رگبار تف دهان و مشت و لگد و شعارهای طعمه برو گم شو پزیرایی مفصلی دید  توجه داشته باشید که بیش از 4000 نفر بصورت هماهنگ و با صدای بلند شعار میدادند طعمه برو گم شو وبیچاره فرمانده فتح الله  فقط یک گناه داشت او نمیخواست زیر بار انقلاب بی بدیل خواهر مریم برود و نهایت فرمانده فتح الله لب به سخن باز کرد من که مغلوب آن شرایط شده بودم اول فکر میکردم فرمانده واقعا طبق گفته ها دیوانه شده است اما با اولین کلام متین او همه چیز برایم روشن شد او  با ملایمت گفت امروز فرمانده فتح الله مرد و انقلاب خواهر مریم پیروز شد اما بعد از تحلیل خود دفاع کرد که آمریکا به عراق حمله خواهد کرد اما مسعود رجوی با شارلاتیزم با صدا کردن فرید وخواندن چند خبر از سی ان ان او را مسخره کرد .

در چنین اوضاع و شرایط که من تنها گوش میکردم وفکر  و با تنفر به مسعود و مریم نگاه میکردم در یک گوشه پشت سرم منصور مداح را دیدم که با هر حرف مریم و مسعود رجوی حق حق گریه میکند هر چه فکر میکردم منصور به چه چیز حرف مریم و مسعود رجوی گریه میکند چیزی عایدم نمی شد مگر مجموعه نشستهای طعمه چیزی جز ضعیف کشی معنای دیگری هم داشت  تا اینکه این روزهای تباه تمام شد و به اشرف برگشتیم  در یکی از شبها در مراسم جمعی در زمین صبحگاه اشرف مسئولیت جمع آوری صندلیهای مقر 35 به ما رسید ما کل صندلیهای  را در یک گوشه از زمین صبح گاه جمع کردیم منصور مداح گفت بچه ها اینجا صبر کنید یک ساعت گذشت ساعت 12 شب بود که عبدالله زارع پیش منصور رفت گفت منصور دیر وقت است ما خسته ایم ما اینجا هستیم صندلیها را هم جمع کردیم خودروی ایفا هم که هست زود جمع کنیم برویم استراحت منصور در جواب گفت من میگویم شما باید اینجا صبر کنید در جواب عبدالله عصبانی شد گفت تو غلط کردی که گفتی تو گوه خوردی که گفتی ...... تا اینکه بقیه صحنه را جمع کردند فردایش بعد از شام در نشست عملیات جاری ( انتقادی )  فرخ سبزه قبا در انتهای نشست پرسید کسی در این جمع به دیگری انتقاد ندارد هیچ کس انتقاد نداشت فرخ رو به من گفت میرباقر نامرد مگر دیشب تو ندیدی و نشنیدی عبدالله به منصور مداح چی گفت , گفتم چرا , پرسید باز انتقاد نداری گفتم نه چون عبدالله یک سئوال منطقی داشت و جواب منصور غیر مسئولانه بود تا این جمله من تمام شد فرخ با عصبانیت با دو دست به زیر میز جلویمان کوبید و آنرا به سرمن برگرداند و نشست به حمله فیزیکی علیه من تبدیل شد از فردایش نشست دیگ و انتقادی بچه های یگان ما شروع شد خوشبختانه چون من بغیر از عبدالله با هیچ کس محفل نداشتم چون به کسی بغیر از خودم اعتماد نمیکردم آنها نتوانستند چیز دندانگیری برای له کردن من پیدا بکنند و من از این غائله جان سالم بدر بردم اما چگونه شد من با عبدالله محفل زدم ماه ها بود عبدالله و من در یک یگان بودیم عبدالله حی پیش من محفل می زد ولی من تنها گوش میکردم اما چیزی جواب نمیدادم تا اینکه روزی عصبانی شد گفت من میدانم شما با اینها نیستید چرا جواب های مرا نمیدهی گفتم جواب خیلی ساده هست چون بچه ای من از کجا بدانم اگر یکروز گیر افتادی با اولین فشار همه چیز را لو ندادی برگشت گفت من فلان فلان شده هستم اگر در مورد تو به اینها یک کلمه بگویم چون میدانستم آدم غیرتی است قبولش کردم و درد دلم را با او میگفتم.

اما نتیجه نشستهای دیگ مربوط به یگان ما که من بی خبر بودم چون زمان نشست تنها یک نفر را میبردند و بعد از یک ماه وقتی خود مرا صدا کردند و از گفته عبدالله فهمیدم داستان چیست  

حسین بذر پور را خوب سرکوب کرده بودند

رابطه جنسی عابدین و صابر رو شده بود  حتی کریم در انتهای پایان نشست دیگ عابدین  گریه کرده و گفته بود  عابدین به من هم نظر داشت نشست دیگ وانتقاد عابدین چند روز دیگر ادامه پیدا کرد

چند نفر بیگناه و بدون تقصیر شناخته شدند

عبد الله را یکهفته تمام زیر فشار گذاشتند تا اگر با من محفل داشت بیان کند اما عبدالله چیزی نگفته بود

البته  کل نفرات در غیاب من زیر فشار بودند تا هر چه از من دیده یا شنیده اند را گزارش کنند .

جمع بندی را در انتها عبدالله با یک کلمه کوتاه به من گزارش داد میر باقر شاشیدم به دیگشان چیزی از تو به آنها نگفتم از همه تنها در مورد تو پرسجو میکردند.

اما ختم به خیر بعد از یکماه اول نشست روزانه  یاداشتی به من داده شد میرباقر بی سرو صدا برو اتاق مهناز شهنازی بلند شدم از سالن خارج شدم وسط راه وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم چند فرمانده یگان پشت سر من هستند از جمله نجف کریمی و فرخ سبزه قبا  رفتم درب را زدم گفتند بیا تو و بشین وارد شدم دیدم تمامی فرمانده یگانها و دسته ها نشسته اند و من هم در جای که به عمد نزدیگ به محل مهناز شهنازی خالی نگه داشته شده بود  نشستم نفرات بقیه هم رسیدند و نشستند .

مهناز شهنازی با خنده پرسید میرباقر البته ما مطمئن هستیم اما میخواهیم از خودت هم بپرسیم آیا با کسی محفل داری در جواب گفتم نه من تنها به خودم اعتماد دارم و به هیچ کس هیچ چیزی نمیگویم  او هم با خنده گفت خوب تنها هر حرفی داری پیش خودت نگه دار به کسی چیزی نگو این خوب است و ما تنها از تو اینو میخواهیم یکی دو نفر هم چند نظر مختلف دادند و پایان نشست اعلان شد و من سر کار روزانه ام رفتم .

شاید خلیلی ها فکر میکنند مناسبات گروه ها و سازمانها که خودشان را اپوزسیون میدانند باید خیلی استرلیزه شده باشد اما واقعیت این است برخلاف تصورات وقتی وارد این گروه ها میشوی تازه بوی گند واقعی را استشمام میکنی و نمونه بارز این مناسبات گندیده مناسبات فرقه رجوی و مجاهدین است .

میر باقر صداقی

 

 

*****

© 2023 by Ground Floor. Proudly created with Wix.com

  • Black Facebook Icon
  • Black LinkedIn Icon
  • Black Google+ Icon